خاطرات دوران سربازی
(( خاطرات مرآ شهید بیگلری و مالک اشتر نیروی انتظامی و یگانهای خدمتی ))
قالب وبلاگ
قسمت سوم: جاگیری در گروهان 

 گروهانهای پادگان مالک اشتر سه نفر مسئول داشتند. فرمانده گروهانمون یه ستوانیکم با سابقه خدمتی بالا (بالای 20سال)، جانشینش یه استواریکم و یه ستوانسومی هم بود بعنوان جمعدار یا همون انباردار و اسلحه دار. آدمهای بدی نبودند ولی جانشینمون خیلی آدم خشک و بی انعطافی بود! گروهان ما که جمعاً حدود 180 نفر می شدیم همه خدمت کرده بودن. حداقلش از 60 روز گرفته (یعنی پایان آموزش) تا 16-17 ماه خدمت. اونایی که دوره خدمت قبلیشون کمتر از 60 روز بود یا بعبارتی آموزش اولشون رو از نصفه ول کرده بودند باید مجددا دو ماه آموزش کامل می دیدند با این وصف که دوره گذشته هم از خدمتشون حساب میشد. یکی دو نفر هم توی گروهانمون بودند که اونقدر کم از خدمتشون مونده بود توی همون دوره آموزش تموم شدند! همون روز اول در حالیکه نه لباسی نه پوتینی و ... داشتیم، توضیح اینکه من و یه تعدادی از بچه ها با خودمون لباس و پوتین اندازه خودمون برده بودیم ولی دیدیم که اگه در بیاریم شر میشه برامون حالا بذار چند روزی با لباس شخصی کیف کنیم! فرمانده ما رو جمع کرد توی محوطه و گفت شما که خدمت کردید باید اغلب مسائل بخصوص صف جمع یادتون مونده باشه بهمین خاطر شروع کرد به ایست خبردار دادن و فرمان رژه و به چپ چپ و ... بچه های بقیه گروهانها که صفر کیلومتر بودند تعجب کرده بودند و داشتند ما رو نگاه می کردند !! یکی دو روز همینطور سپری شد در حالیکه کار خاصی انجام نمی دادیم و لباسی هم نداشتیم صرفا یه سری توجیهات و دستورات عمومی داده میشد تا برای روزهای آتی آماده بشیم، جا داره بگم که بر خلاف دوره آموزشی قبلی که روزهای اول سختتر از عذاب جهنم می گذشت اینجا فعلا که کیفمون کوک بود ... !

[ چهارشنبه 12 آذر1393 ] [ 22:56 ] [ افسر وظیفه ] [ ]

قسمت دوم: ورود به پادگان

همینطوری که بچه ها وایستاده بودند چند تا دژبان هم داشتند فرامین لازم رو میدادند، اما اولین قضیه ای که واقعا به من یکی حال داد برخورد دژباناش بود. همونطوری که توی شهید بیگلری مشگین شهر برخورد بسیار بد و افتضاحی داشتند اینجا خیلی محترمانه و با لبخند صحبت می کردند. یکی هم قرآن به دست داشت و یکی دیگه هم اسپند دود می کرد. نوبت به تفتیش وسایلمون رسید. اونطور که باید و شاید نگشتند و ما رو به دردسر ننداختند تا اینکه یکی از دژبانا جلو افتاد و به ما هم گفتند پشت سرش برید داخل. سردی هوا از یه طرف و اینکه ما هم تازه از خواب بیدار شده بودیم از طرف دیگه، حسابی لرزه به تنمون انداخته بود. با بارهای چند کیلویی توی دستمون پشت سر دژبان حرکت کردیم، آقا هی برو مگه می رسی. معلوم نبود کجا میخوایم بریم. خلاصه وارد محوطه گردان عاشورا شدیم. یه ستوانسومی اونجا منتظر ما بود. برخورد ایشون بهتر از دژبانها هم بود. از قرار جای خوبی افتاده بودیم. ما رو برد داخل یه آسایشگاه که تعدادی هم قبل از اکیپ ما رسیده بودند و اونجا خوابیده بودند. ماها که دیر مونده بودیم دیگه پتوی زیادی نمونده بود، من هم بناچار روی تختی بدون پتو (توی اون سرما) دراز کشیدم و پالتوم رو انداختم روم و خوابم برد. تازه داشتیم گرم خواب می شدیم (حدود ساعت 5) که همون آقا ستوانسومه اومد داخل و گفت دیگه بیدار بشید لنگه ظهره شده !!! آخه یکی نیست بگه 5 صبح اونم زمستون هنوز آفتاب نزده کجا لنگه ظهره؟؟!؟؟ بالاخره بیدار شدیم و پس از شستن دست و صورت توی محوطه گردان جهت گرفتن صبحانه صف کشیدیم. صبحانه ها رو گروهی میدادن، یعنی 5-6 نفر باهم بودند و کسی انفرادی صبحانه نمی گرفت. من هم همراه با چند نفر هم استانی دیگه صبحونمون رو گرفتیم و رفتیم سمت مسجد. آخه قرار بود توی مسجد پذیرشمون کنند و فرمها رو پر کنیم. وارد مسجد شدیم، یه عالمه سرباز اونجا بود (البته با لباس شخصی) که هر کسی سفرشو یه گوشه ای پهن کرده بود و داشت صبحونشو می خورد. بعد به تفکیک استانهای محل اعزام، دسته دسته کردند و ما هم رفتیم طبقه دوم مهدیه یا همون مسجد، آخه می گفتن مهدیه درسته مسجد نه!، یه درجه دار بالا بود و از ما استقبال لازم رو بعمل آورد بعد گفت هر گروهی رو که میخونم از بقیه جدا بشن. اول گفت اونهایی که قبلا خدمت کرده اند و خدمتشون بیش از 60 روزه برن اون گوشه، من هم که جز اون دسته بودم رفتم. بعد معاف از رزمها، فوق لیسانس ها و ... هر کدوم جدا شدند. بهمون یه سری فرمهایی رو دادند و ما هم پرشون کردیم و تحویل دادیم. اونجا بودن که گفت خدمت کرده های قبلی (خدمت کرده قبلی به کسی اطلاق میشد که دوره آموزشی قبلیش رو تموم کرده بعبارتی خدمت قبلیش بیش از 60 روزه) میرن گردان ذوالفقار. ما هم وسایلمون رو برداشتیم و راهی گردان ذوالفقار شدیم. هی برو که برسی. بالاخره با مصیبت گردان ذوالفقار رو پیدا کردیم. محوطه گردانهای این پادگان طوری بود که دور تا دورش رو ساختمانهای گروهان گرفته بودند انگار میدان گردان یه چهار ضلعی وسط ساختمونها بود. این پادگان کلاً 4 تا گردان داشت که ذوالفقار چهارمین گردان بود و هر گردان هم شامل 4 یا 5 گروهان بود. کل بچه های خدمت کرده در گروهان چهارم گردان ذوالفقار بودند، گروهان شهادت. آخرین گروهان آخرین گردان پادگان. جالب اینکه سری اول آموزش هم توی گروهان شهادت افتاده بودم و سری دوم هم باز توی گروهان مشابه یعنی شهادت در دو مرکز آموزش متفاوت! دیگه کم کم داشت بهم تلقین می شد که عاشق شهادتیم !!!

[ سه شنبه 20 آبان1393 ] [ 0:2 ] [ افسر وظیفه ] [ ]

سری دوم

قسمت اول: اعزام به خدمت برای بار دوم!

سه شنبه اول اسفند ماه 1391، روزی که برای بار دوم (خیلیا تو همون بار اولش موندن !) به خدمت سربازی اعزام شدم. عین همون بار اول، صبح ساعت 7 با سری کچل در آدرس اعلامی حاضر شدیم. باور نمی کنید اگه بگم که تمامی صحنه های روز سه شنبه 1 تیرماه 1389 عین فیلم میومد جلوی چشمام، راه و چاه رو هم یاد گرفته بودیم. رفتیم داخل ستاد، توی محوطه میدان صبحگاه نشستیم و باز همون سخنرانی های روتین تمام مراسمات و ... .بعد به تفکیک محل آموزش ما رو جدا کردند و برگه­هامونو دادند و منتظر اتوبوس شدیم. اعزامی مرکز آموزش انتظامی مالک اشتر اراک معمولاً بیشتر از مراکز دیگه میشه. این بار هم مستثنی نبود. فکر کنم 5-6 اتوبوس می شدیم. اولش چند تا اتوبوس اومدن و پر شدن. ملت داشتن برای سوار شدن سر و دست می شکستند انگار میخوان کجا برن حالا! من و یه نفر دیگه که همونجا با هم آشنا شدیم و اتفاقاً اونهم فوق لیسانس داشت ولی اولین بار بود که اعزام می شد، منتظر موندیم تا اتوبوس دیگه ای بیاد. بالاخره یه اتوبوس دیگه اومد و ما هم سوار شدیم. کم کم حرکت کردیم و از داخل ستاد خارج شدیم، از شانس ما، یادتون که هست بار اول، اتوبوسمون خراب شد و چند ساعتی معطل موندیم، این بار هم اتوبوس یه نقص فنی داشت، حالا دقیق نمی دونم مثل اینکه روغنش نشت می کرد یا چی ... بالاخره یه ساعتی توی همون شهر (2 کیلومتر نشده بود که از ستاد خارج شده بودیم) علاف شدیم. بالاخره بعد از اینکه کلی حوصلمو نسر رفته بود حرکت کردیم تا اینکه رفتیم ترمینال. یه مشکل دیگه وجود داشت، برای رفتن به اراک قانوناً سه تا راننده لازم بود ولی ما دو تا بیشتر نداشتیم، حالا بیا بگرد دنبال راننده ! خلاصه اونقدر معطل شدیم که ناهار رو هم کنار ترمینال خوردیم. بعد از کلی کلنجار، تلفن به اینور و انور قرار شد یه راننده رو توی بوکان سوار کنیم. اینبار دیگه واقعاً سمت اراک راهی شدیم. اما اتوبوس مثل سری اول شور و حال خاصی نداشت. هر کسی توی لاک خودش بود و با دوستاش حرف میزد. جاده های این مسیر هم زیاد مناسب نبود. پیچ و خم و گردنه ای! شام رو هم بالای یه کوهی توی استان کردستان نگه داشت که فقط یه رستوران در پیت اونجا بود غذاش هم زیاد چنگی به دل نمی زد ولی از هر چی که بگذریم به دستشویی رفتنش می ارزید خب هر چی باشه چند ساعت تو راه بودیم اونم توی سرما! مخلص کلام مسیر رو ادامه دادیم و منم کم کم خوابم برد تا اینکه یه جایی از خواب بیدار شدم، ساعت نزدیک 3 صبح بود، دیدم اتوبوس از اتوبان رفت توی یه مسیر فرعی....... بلــــــــــــــــــه ! دیدم روی تابلو نوشته مرکز آموزش مالک اشتر ناجا ... رسیدیم ! توی عالم خواب و بیداری از اتوبوس پیاده شدیم ساکهامون رو برداشتیم و ترسان و لرزان رفتیم جلوی درب دژبانی به خط شدیم ...

[ سه شنبه 6 آبان1393 ] [ 12:7 ] [ افسر وظیفه ] [ ]
با سلام و وقت بخیر خدمت دوستان و خوانندگان گرامی راستش بعد از وقفه طولانی حدود 20 ماه دوباره تصمیم گرفتم تا مطالب رو ادامه بدم این بار با سری دوم خاطرات ... اما خاطرات این سری متفاوت تر از سری اول خواهد بود چرا که در سری اول اکثر قسمتها یعنی 75 قسمت از 90 قسمت مربوط به مرکز آموزش و زندگی پادگانی بود و تنها 15 قسمت به یگان خدمتی اختصاص داشت. اما در سری دوم اکثر خاطرات به یگان خدمتی مربوط میشه که شاید براتون جالبتر باشه. چرا که پادگان یه مسائل روتین و خاص خودش رو داره و تقریبا ثابت هم هستند ولی با توجه به نیروی انتظامی و یگانهای مختلف این نیرو بنحوی در قسمتهای مختلف جامعه درگیر هستند شاید نوشتن این مسائل براتون جالتر و مفیدتر باشه. پس پیشنهاد من اینه که همچون گذشته ما رو از لطف خودتون و نظراتتون بی نصیب نذارید و مطالب رو بخونید. قسمت اول رو توی یکی دو روز آینده میذارم ... فعلا مراقب خودتون باشید
[ یکشنبه 4 آبان1393 ] [ 21:55 ] [ افسر وظیفه ] [ ]

سلام

اومدم تا یه صحبت کوتاهی داشته باشم و یه مختصر از خودم بگم که بعضیا از سردرگمی در بیان !

من تیر ۸۹ به خدمت سربازی اعزام شدم. قبل از اعزام کنکور کارشناسی ارشد شرکت کرده بودم و رتبه نسبتا خوبی هم داشتم. در حین خدمت بود که نتایج اومد و من در مقطع کارشناسی ارشد پذیرفته شدم. بهمین دلیل در اواسط شهریور ۸۹ از خدمت ترخیص شدم و معافیت تحصیلی گرفتم.

حالا بعد حدود ۲ سال درسم رو تموم کردم و مجددا اقدام به ارسال دفترچه آماده به خدمت کردم.

و اما فردا سه شنبه ۰۱/۱۲/۱۳۹۱ قراره برای بار دوم به سربازی اعزام بشم و برخلاف سری اول که به مرکز آموزش شهید بیگلری مشگین شهر اعزام شدم اینبار کد مرکز آموزش مالک اشتر اراک خوردم. قضیه از این قراره که بین ۳ هفته تا یک ماه دوره آموزش مجدد طی میکنم و بین یگانهای خدمتی تقسیم میشم.

۹۰ قسمت از خاطراتی رو هم که مشاهده کردید مربوط به دوره قبلی بود. امیدوارم اینبار هم بتونم بیام و خاطراتم رو بنویسم. این ۹۰ قسمت هم به این دلیل طولش دادم که وصل بشه به این مرحله و توقفی در وبلاگ پیش نیاد.

پس تا دیداری دوباره خدانگهدار همگی ...

[ دوشنبه 30 بهمن1391 ] [ 23:33 ] [ افسر وظیفه ] [ ]

قسمت نود

-          شب آخر

امشب پاس پیاده بودم با یه سرباز سردوشی. ساعت 9 گشت ما رو برد سر محل و ما هم مشغول گشت شدیم. هیچ مورد خاصی هم پیش نیومد تا اینکه دوباره 1 شب برگشتیم کلانتری. صبح روز بعد هم مرخصی گرفتم و رفتم فرماندهی انتظامی ناحیه تا کارهای ترخیص رو انجام بدم. کارهاش تا ظهر طول کشید و نامه اش هم به کلانتری ابلاغ شد و بنده رسما لباس سربازی رو در آوردم و برای تحصیل در مقطع فوق لیسانس آماده شدم با جمع خدمت 77 روز. اما خاطرات خدمت همیشه شیرین بوده و هست. یادش بخیر ...

یه تجربه بزرگی که کسب کردم اینه که وقتی مردم زنگ میزنن به 110 و گشت دیر میرسه تقصیر از گشت و راننده و افسر نیست. کمتر موردی بود که به گشت ابلاغ بشه و تا 10 دقیقه نرسه به محل. حالا بعضی مواقع آدرس درست نبوده و کمی علافی داشت.

پروسه اینطوریه که وقتی زنگ میزنید به 110 از مرکز مرفوک ناحیه تلفن رو برمیدارن و شما مورد رو میگید. اونا هم میبینن که مورد گزارش شده مربوط هست به کدام کلانتری. سپس به اون کلانتری ابلاغ میکنن. بعد خود کلانتری هم به گشتی هاش میگه که خود این امر زمانبر هست. اما بعضا دیده میشه چند مورد همزمان داره اتفاق میفته که اونوقت اولویت بندی میشه. اکثر مواقع این کار توسط خود مرکز عملیات انجام میگیره و دیر به کلانتری گزارش میشه و بعضی مواقع هم در کلانتری معطل میشه. پس تقصیر گشت نیست. از جمله مواردی که اولویت نداره دعوا هست و مزاحمت. یعنی معمولا سعی میکنن دعوا ختم بشه بعدش پلیس برسه. امیدوارم این 90 قسمتی که تا بحال گذاشتم یه مقدار هر چند اندکش براتون جالب بوده باشه. اما کار به اینجا ختم نخواهد شد ...

[ شنبه 28 بهمن1391 ] [ 12:3 ] [ افسر وظیفه ] [ ]
با سلام اولا بدلیل اینکه چند روزی رو بدلیل مسافرت نبودم پوزش میخوام. همین الان بعد چند روز اومدم و نظرات رو دیدم و برای پاسخ دادن بهشون این پست رو در نظر گرفتم.

****************************************************************

دوشنبه 23 بهمن1391 ساعت: 15:30

توسط:شاهین

سلام.جوابو تو این پست بدین
من فوق دیپلم فوریت پزشکی هستم.اعزامم. ۱\۱۲\۹۱ که میگن اسفند دوران طلایی خدمته ولی از قرار انگار فقط برا ارتش و سپاه صدق میکنه.چون میگن عیدو میدن تو کوچه ها بگردیم کشیک بدیم به جایه مرخصی عید
سوالاتی هم دارم.
همه تو اردبیل میگن هتل بیگلری ولی گفته هایه تو اینو نشون نمیده. حتی یکی از دوستام تازه همونجا تموم کرده اونم میگفت هتل بیگلری.
به نظرت موقع تقسیم یگان منو به بهداری میدن؟؟
من تک پسرم فک کنم به شهره خودم میدن تا چه حد درسته؟؟

پاسخ: سلام. قسمت اول رو درست فرمودید برای ارتش و سپاه طلایی تر از نیروی انتظامی هست چون در نیروی انتظامی قراره موقتا بین یگانهای خدمتی تقسیم بشید و اونهم بدون درجه! البته نمیشه گفت سخته ممکنه راحتتر و آزادتر از آموزش هم باشید.

در مورد بخش دوم که مربوط به هتل بیگلری هست نمیشه قطعا یه چیزی رو گفت. زمانیکه ما اعزام شده بودیم دومین دوره ای بود که از سرباز دیپلم به بالای دیپلم تبدیل شده بود و همون تفکرات قبلی حاکم بود. اما مهمتر از این بستگی به گروهان و فرماندهت داره. بعضیها خیلی سختگیرن بعضی ها نه. از شانس ما میشه گفت سختگیرترین فرمانده پادگان مربوط به گروهان ما بود. در ضمن اونزمان که مربوط میشه به تیر ۸۹ امکانات خیلی محدود بود الان بعد از گذشت حدود دو سال اوضاعش بهتر شده و اینهم در هتل بودن فرق میکنه!

اما بخش سوم یه روزی میان به گروهانها میگن کسانی که مدارکشون به پزشکی وابسته هست رو اعلام بکنید. (دوره ما که اینطوری بود) البته چون من منشی بودم در جریان این کار هستم بقیه بچه ها چیزی نمیدونن. اکثر قریب به اتفاق و شاید هم همه اونهایی که اسامیشون اعلام شد به بهداری کل ناجا افتادند. تک پسرها اگه مدارک مربوطه رو تحویل بدن به استان خودشون میفتن. در آموزشی فقط استان محل خدمت مشخص میشه نه شهرش

*****************************************************************

سه شنبه 24 بهمن1391 ساعت: 18:56

توسط:pierre

سلام داداش
خیلی خیلی ممنون بابت وبلاگ قشنگت
من 12/1 (7روز دیگه) برای دوره آموزشی میرم شهید بیگلری مشکین شهر امروز از اولین پستت تا آخرین پستتو خوندم و خودمو جای خودت گذاشتم با خنده ات خنده ام گرفت با بغضت بغض کردم
خیلی خیلی ذوق نویسندگی خوبی داری احسنت
واسم دعا کن دوست دارم نیرو انتظامی بیافتم از راهور بدم میاد
میدونم مشکلاتش زیاده و دردسرای زیادی داره
پیروز و موفق باشی

پاسخ:

سلام داداش گلم

شما لطف داری ان شا ا... که دوره خوبی رو بگذرونی و کلی خاطره داشته باشی. البته اینکه دوست دارم نیروی انتظامی بیفتم که شما همون نیروی انتظامی رو افتادید. راهور هم جزوی از ناجا هست. البته اینم بگم ممکنه جایی بیفتی که دعا کنی ای کاش راهور بودی! هر چی قسمتت باشه همون میشه توکل کن درست میشه. سربازای کلانتری مشکل خودشون رو دارن مرزبانی دو چندان! پلیس راه سختتر از راهنمایی و رانندگی هست. در ستاد بودن هم روحیه خودش رو میخواد.

******************************************************************

چهارشنبه 25 بهمن1391 ساعت: 3:13

توسط:حسین

سلام دوست عزیز,عالی بود,دستت درد نکنه.تمام مطالبو خوندم,الان دیگه تقریبا یه دید کاملی از دوران سربازی دارم,اخه خودمم تا چند روز دیگه اعزامم.فقط یه سوال دارم اینکه تو نیروی انتظامی کدوم قسمت از همه راحت تره,یعنی ساعت اداریه؟اخه من تصمیم داشتم تو سربازی بشینم واسه ارشد بخونم که از شانس بدم افتادم نیروی انتظامی.با این توضیحاتیم که شما فرمودین عمرا نمیشه لای کتاب دفتر رو وا کرد

پاسخ: سلام رفیق

لطف داری امیدوارم شما هم موفق باشی. اکثرا همین سوال رو میکنن نمیشه گفت کجا راحتتره راحتی و سختیش بستگی به خودت داره. اگه طالب عملیات و هیجان و دزد و پلیس بازی باشه یگانهای عملیاتی مثل ویژه - امداد - آگاهی - کلانتری و ... خوبن. بعضیا تو جاده حال میکنن. بعضیها دوست دارن جریمه بنویسن. هر کی یه روحیه ای داره. در مورد ساعت کاری هم نمیشه نظر داد چون خدمت در ناجا ۲۴ ساعته هست. ممکنه یکی توی ستاد باشه ولی از صبح تا ۳ ظهر اونجا باشه یکی دیگه تا ۸ شب و ... . اصلا نمیشه نظری داد. این سوال رو هم از هیچ کدوم از کادریها نپرسید که خودتون رو به هچل میندازید و اذیتتون میکنن.

*****************************************************************

جمعه 27 بهمن1391 ساعت: 10:55

توسط:مهرنوش

ما نفهميديم شما سربازی رفتی يا قراره بری؟ دوست پسر منم آموزشيش 2 دی 91 شروع شد تو پادگان بيگلری؛ فردام تموم ميشه؛ با وجود اينكه من خيلی غصه ميخوردم ک نکنه ازش خبر نداشته باشم ولی هرروز و هرساعت دارم ب آسايشگاش زنگ ميزنم و اونم بهم زنگ ميزنه؛ دم سربازای شهيد بيگلری گرم. موفق باشين.

پاسخ:

شما حتما بعضی جاها رو بدقت نخوندی. من با لیسانس سربازی رفتم ولی چون قبل از اعزام کنکور داده بودم و حین خدمت نتایج اومد بعد از چند ماه ترخیص شدم و حالا که فوق لیسانس رو هم تموم کردم دوباره میرم برای ادامه سربازی!

*****************************************************************

[ شنبه 28 بهمن1391 ] [ 11:41 ] [ افسر وظیفه ] [ ]

قسمت هشتاد و نهم

-          ادامه گشت

بعد از اینکه معتاد رو تحویل دادیم رفتیم بیمارستان سراغ خانمی که میخواست خودکشی کنه. بهش سرم وصل کرده بودن و داشت آه و ناله میکرد. اثر انگشت گرفتیم و صورتجلسه شد و برگشتیم حوزه. نصف شب که اوضاع آرومتر شده بود رفتیم یکی از ایستگاه های سیار و چند دقیقه ای استراحت کردیم. اونروز سحری هم نرفتیم یعنی وقت سحری افسر گفت کی میخوره ما هم صدامون در نیومد چون قرار نبود فردا هیچکدوم روزه بگیریم. من روز قبلش با رئیس کلانتری صحبت کرده بودم تا از صبح شنبه مرخصی بده برای ثبت نام دانشگاه. بعد از اذان صبح رفتیم و توی یه جای دنج خاموش کردیم و خواستیم چرتی بزنیم. چند دقیقه بعد صدای ملودی گزارش شد از یه منطقه که افسر هم گفت الان اینوقت شب اون منطقه خطرناکه برای یه صدای آهنگ نمیشه رفت اونجا و مورد رو منفی کردیم. تا اینکه چند دقیقه بعد گزارش یه مرگ مشکوک اومد ظاهرا بعلت اوردوز. دیگه مجبوراً باید میرفتیم. رسیدیم خونشون پدر طرف دم در منتظر ما بود. قبل از ما اورژانس اومده بود و گفته بود فوت کرده زنگ بزنید پلیس. یه مرد جوان تقریبا35-40 ساله توی موتورخونه خونشون مرده بود. بعد از اینکه جسد رو بررسی کردیم گزارش دادیم به اکیپ جنایی آگاهی. من موندم اونجا و ماشین گشت برای صورتجلسه رفت کلانتری. حدود نیم ساعت بعد ماشین بررسی صحنه جرم آگاهی اومد. و چند تا عکس و فیلم گرفت. ماشین گشت هم اومد. خلباصه یه سری بازجویی انجام دادن و رفتن و من باز موندم اونجا تا از پزشکی قانونی بیان و گواهی فوت رو بدن. هوا روش شده بود و بستگان و فامیل کم کم میومدن خونه عزا و کلی گریه و زاری. حالا باز اونا به کنار، بچه های عشق پلیس و تفنگ که ماشاا... کم هم نبودند (قد و نیم قد) دورم کرده بودند و انواع اقسام سوالای پلیسی و سلاح شناسی ازم می پرسیدن! داشتم سرسام می گرفتم. از صبح ساعت 5 اونجا بودم تا اینکه ساعت از 12 ظهر گذشته بود که یه افسر از کلانتری اومد و کارها رو ردیف کرد. بعدش هم آمبولانس اومد و من سوار آبولانس شدم و جسد رو بردیم و تحویل سردخانه بیمارستان دادیم. تا اون موقع جسد ندیده بودم که به لطف این مدت کوتاه خدمت اونم دیدیم !!! و اما تنها دلخوری من مرخصی بود که قرار بود مثلا از صبح ساعت 8 برم مرخصی برای دانشگاه ساعت 1 و نیم تازه برگشتم کلانتری. رفیقام گفتن کجایی تا این موقع گفتم بابا مصیبتی سرم اومد که اون ورش ناپیدا ... اعصابم خرد بود رفتم از رئیس مرخصی گرفتم بمدت 2 روز تا برم کارهای دانشگاه رو انجام بدم. یعنی تا ساعت 1800 روز 15/06/89 که باز توی این دو روز مرخصی هم بلاهایی سرم اومد. بالاخره مراحل انجام شد و عصر دوشنبه برگشتم کلانتری.

[ شنبه 14 بهمن1391 ] [ 16:38 ] [ افسر وظیفه ] [ ]

 قسمت هشتاد و هشتم

-          جمعه 12/06/89

امروز جمعه آخرین جمعه ماه رمضان هست و روز قدس ... برای همین آماده باش اعلام شده و کلیه پرسنل در کلانتری حضور دارند.  و اما رسیدیم به شب و نوبت تخصیص گشتها و بنده طبق دو شب گذشته سرنشین گشت انتخاب شدم با یه ستوانیکم. از قضا امروز هم ماشین گشت خرابه و قرار شده با ماشین و راننده رئیس کلانتری به گشت بریم. شب ساعت 8 اسلحه رو تحویل گرفتم ولی چند دقیقه قبل از حضور من یه مورد حاد گزارش شده بود و گشت رفته بود اونجا. مورد آدم ربایی بود !!! زیاد تو جزئیاتش قرار ندارم ولی ظاهرا دو تا پسر بچه 8-9 ساله رو حالا چطور بود که اهالی منطقه فهمیده بودند و آدم رباها هم در رفته بودند. گشت که رفته بود آدرس محل رو پیدا نکرده بود من توی دژبانی نشسته بودم که دیدم یه نفر دوتا بچه رو آورد کلانتری بعد به گشت اعلام شد که برگرده. اون دو تا پسر بچه رو هم قرار شد بدن پزشکی قانونی ببینن چه بلایی سرشون آوردن !!!!

بعدش من سوار ماشین شدم و رفتیم به ادامه ماموریت. اما امشب شلوغترین شبی بود که من در طی چند روز دیدم. موردهای تمام روزهای هفته رو جمع میکردی اندازه امشب نمیشد!!! از جمله موارد گزارش یه دعوای دسته جمعی بود. گویا دو دسته جوان توی یه کوچه باهم درگیر شده بودند و اهالی کوچه با 110 تماس گرفته بودند. تا ما رفتیم بساط چیده شده بود و بچه کوچولوها داشتن تو کوچه بازی میکردن که تا ما رو دیدن هیجانزده شدن و داشتن پشت سر ماشین می دویدن. گفتن که طرفای دعوا رفتن توی پارک. ما هم رفتیم کنار پارک نگاه کردیم و بیخیال شدیم دیگه ... . بعد داشتیم گشت میزدیم که یه پژو پرشیا از پشت چراغ داد و متوقف شدیم. دو نفر پیاده شدن اوضاع پسره خراب بود لباسهاش پاره و خونی. پدرش گفت که ما نزدیک 45 دقیقه هست که زنگ زدیم 110 نیومدید ! ظاهرا جلوی یه قهوه خونه درگیری شده بود. ما هم گفتیم که چیزی به ما اعلام نشده خودتون برید کلانتری مطرح کنید. در همین لحظه بود که بیسیم به اونیکی گشت همین مورد رو اعلام کرد. ما هم گفتیم برید محل مورد نظر الان میرسه. نتیجه اخلاقی اینکه در موارد دعوا و درگیری از عملیات پلیس مورد دیر اعلام میشه تا اوضاع ختم بشه.

یه مورد دیگه مجددا دعوا در یه محله گزارش شده بود که رفتیم کوچه ها رو هم گشتیم و از چند نفر هم سوال کردیم که متاسفانه پیدا نکردیم. مورد بعدی یه تصادف جرحی بود در یکی از خیابانهای فرعی. ترافیک سنگینی هم ایجاد شده بود. یه خودروی پراید و یه پیکان درست روی خط وسط خیابون شاخ به شاخ شده بودند و بدجوری هم داغون شده بودند. راننده یکیش هم بدلیل عدم داشتن گواهینامه در رفته بود. پیکان هم که مسافر کش بود چند نفر مختصرا دچار جراحت شده بودند از ناحیه لب و ... که قبل از رسیدن ما رفته بودن بیمارستان. ما سر تصادف بودیم تا پلیس راهور اومد و دو تا جرثقیل و ماشینها رو بردن پارکینگ.بعد ما رفتیم بیمارستان تا به اوضاع مصدومان برسیم که گفتن سرپایی مداوا شدن و رفتن.

اما یه مورد جالب بود که تحت عنوان سرقت لوازم مسجد گزارش شد. رفتیم سر محل دیدیم بابا یه مسجد نیمه ساختس که فقط پی ریزی شده و چیزی نداره ! هیچ چیزی هم دیده نمیشد تاریک تاریک بود. هیچ چراغی هم نبود ! پیاده شدم و رفتم کنار زمین خیلی تلاش کردم ولی چیزی ندیدم. دو سه تا جوان هم از آپارتمانهای بغل نشسته بودن توی بالکن وداشتن نگاه میکردن. چراغهای ماشین رو هم انداختیم ولی چیزی ندیدیم و برگشتیم ! بعد یه مورد خودکشی گزارش شد که طرف نمرده بود و برده بودنش بیمارستان (خودکشی با دارو). داشتیم می رفتیم سمت بیمارستان که دوباره گزارش سرقت مسجد رو دادن و گفتن سارق الان اونجاست و سریع برگردید محل. اینبار ماشین رو کمی با فاصله نگه داشتیم و من و افسر پیاده شدیم. افسر فلش موبایلش رو انداخته بود و چیزی ندیدیم! اونجا یه تاسف خوردم به سیستم پلیس که یه چراغ قوه قوی توی ماشیناش نیست! بعد افسر واستاد اونجا و من و راننده رفتیم تا دور بزنیم و از اون سمت بیاییم. باز خیلی تلاش کردیم که چیزی ندیدیم. البته در بی سیم اعلام شده بود که یه پای طرف لنگ میزنه ما هم دنبال یه آدم با چنین مشخصه ای بودیم توی کوچه ها! خلاصه من و راننده نشستیم توی ماشین و افسر هم در رو باز کرده بود که یهو همینطوری گفت آهای اونجا چیکار میکنی پاشو ببینم! علکی گفتا !!! یه دفعه دیدیم یه نفر از وسط بلند شد. ظاهرا روی منقل بود! اومد و بازرسی بدنیش کردم و بهش دستبند زدم تا ببریم کلانتری. طرف معتاد بود و هی میگفت با زنم دعوام شده و از اینجور حرفا ...

یه کیسه نایلونی هم دستش بود که دژبان کلانتری نتونست بگرده گفت ببرش داخل خودشون بگردن !! دست راست من به دست چپ اون وصل بود. رسیدیم به اتاق افسر نگهبانی یهو رئیس پاسدار چنان سیلی زد به صورتش که من احساس کردم کتف راستم از جاش در اومد !!!! من به کمک افسر نگهبان بساطش رو گشتیم کلی هم مواد و زر ورق در آوردیم. بعد من تحویلش دادم و رفتم برای ادامه گشت.

[ دوشنبه 2 بهمن1391 ] [ 12:18 ] [ افسر وظیفه ] [ ]

قسمت هشتاد و هفتم

-          ...

اما یه روز صبح توی آسایشگاه نشسته بودم که گروهبان 1 رئیس پاسدار اومد تو و چشش به من افتاد و گفت بیا بیرون باهات کار دارم. رفتم جلوی اسلحه خونه که سه تا دستبند با کلید داد بهم! گفت بیا بالا. از توی افسر نگهبانی هم یه پرونده داد زیر بغلم! (ای بابا!) دیدم رفت در بازداشتگاه رو باز کرد و سه نفر پسر جوان رو آورد بیرون. هر سه تا رو بهم دستبند زد و آخری رو هم بست به من! گفت اینا رو ببر دادسرا! من هم کماکان در شگفت! یه نفر در مقابل سه نفر متهم.  به اینکار میگن بدرقه متهم که میشه گفت سختترین کار هست چون اگه یکیش در بره حسابی توی دردسر میفتی! به قیافشون نگاه کردم حدس زدم که احتمالا هنگام دختربازی و اینجور چیزا گرفتنشون. از گروهبان پرسیدم اینا چیکاترن گفت سارق!!! ساااااااااررق ؟ ای بابا! گفتم آخه تنهایی من این سه نفر رو چطوری ببرم؟ اونم با تاکسی تلفنی !!!!!!!

گفت باشه یه سرباز هم میدم بهت. دغدغه ذهنی من این بود که اینهمه آدم چطور سوار پراید آژانس بشیم ؟ اونم با دستبند !

بهر حال یه سرباز هم اومد داشتیم تا اینکه یه استوار اومد و گفت اینا رو من می برم! رفتارش مشکوک بنظرم اومد فکر کنم قرار بود پولی چیزی بگیره! رئیس پاسدار و افسر نگهبان هم گفتند نه جناب سروان می بره. خلاصه جر و بحثشون شد تا اینکه قرار شد بجای من اون استوار کادر بره!

چند دقیقه بعد دیدم که بعضی از سربازا سوار یه وانت شدند رفتند. بعدش فهمیدم که بچه های تجسس یه سارق رو پیدا کردند میرن اموال مسروقه رو بیارن !!! بعدش که برگشتن رئیس من و اونیکی دوستم رو صدا کرد. دو نفر هم رئیس پاسدار و یه گروهبان دیگه بودن. قرار شد اموال مسروقه رو تفکیک کنیم. دو نفر سارق رو آوردن. هر جفتشون تابلو معتاد بودن از اون وضع خرابا! پیکان وانت هم سه بار رفت و اومد. سه وانت وسایل مسروقه بود! رئیس گفت که اونایی که ارزش مالی دارن رو جدا کنید. بقیه رو بندازید اونور. این سارقا هر جا که رفته بودن هر چیز با ارزش و بی ارزش که دم دستشون بود جمع کرده بود. از اسباب بازیهای شکسته بچه گرفته تا کتب درسی بچه ابتدایی! سشوار، مانیتور، موبایل و ... هم پیدا میشد.

رئیس کلانتری هم یه شلنگ گرفته بود دستش و هر از گاهی میزدشون. بعضی وسایل بودن که فکر کنم لوازم آرایش خانمها بود مو فر کن و از این چیزا که رئیس از دزدا می پرسید اینا چی هستن؟ اونا هم میگفتن نمی دونیم ! اونوقت چند تا محکم میزد به سرشون میگفت آخه شما نمیدونین چیه غلط کردین دزدیدین! حتی یه ابا و امامه آخوند هم بود توشون فکر کنم از خونش سرقت کرده بودن!!! خلاصه قضیه باحالی بود.

[ دوشنبه 18 دی1391 ] [ 10:25 ] [ افسر وظیفه ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

این وبلاگ در دو سری تنظیم شده است.
سری اول خاطرات مربوط به مرکز آموزش شهید بیگلری ناجا - مشگین شهر و یگان خدمتی
و سری دوم خاطرات مرکز آموزش مالک اشتر ناجا - اراک و یگانهای خدمتی
امکانات وب