خاطرات دوران سربازی
(( خاطرات مرآ شهید بیگلری و مالک اشتر نیروی انتظامی و یگانهای خدمتی ))
قالب وبلاگ

سری دوم

قسمت اول: اعزام به خدمت برای بار دوم!

سه شنبه اول اسفند ماه 1391، روزی که برای بار دوم (خیلیا تو همون بار اولش موندن !) به خدمت سربازی اعزام شدم. عین همون بار اول، صبح ساعت 7 با سری کچل در آدرس اعلامی حاضر شدیم. باور نمی کنید اگه بگم که تمامی صحنه های روز سه شنبه 1 تیرماه 1389 عین فیلم میومد جلوی چشمام، راه و چاه رو هم یاد گرفته بودیم. رفتیم داخل ستاد، توی محوطه میدان صبحگاه نشستیم و باز همون سخنرانی های روتین تمام مراسمات و ... .بعد به تفکیک محل آموزش ما رو جدا کردند و برگه­هامونو دادند و منتظر اتوبوس شدیم. اعزامی مرکز آموزش انتظامی مالک اشتر اراک معمولاً بیشتر از مراکز دیگه میشه. این بار هم مستثنی نبود. فکر کنم 5-6 اتوبوس می شدیم. اولش چند تا اتوبوس اومدن و پر شدن. ملت داشتن برای سوار شدن سر و دست می شکستند انگار میخوان کجا برن حالا! من و یه نفر دیگه که همونجا با هم آشنا شدیم و اتفاقاً اونهم فوق لیسانس داشت ولی اولین بار بود که اعزام می شد، منتظر موندیم تا اتوبوس دیگه ای بیاد. بالاخره یه اتوبوس دیگه اومد و ما هم سوار شدیم. کم کم حرکت کردیم و از داخل ستاد خارج شدیم، از شانس ما، یادتون که هست بار اول، اتوبوسمون خراب شد و چند ساعتی معطل موندیم، این بار هم اتوبوس یه نقص فنی داشت، حالا دقیق نمی دونم مثل اینکه روغنش نشت می کرد یا چی ... بالاخره یه ساعتی توی همون شهر (2 کیلومتر نشده بود که از ستاد خارج شده بودیم) علاف شدیم. بالاخره بعد از اینکه کلی حوصلمو نسر رفته بود حرکت کردیم تا اینکه رفتیم ترمینال. یه مشکل دیگه وجود داشت، برای رفتن به اراک قانوناً سه تا راننده لازم بود ولی ما دو تا بیشتر نداشتیم، حالا بیا بگرد دنبال راننده ! خلاصه اونقدر معطل شدیم که ناهار رو هم کنار ترمینال خوردیم. بعد از کلی کلنجار، تلفن به اینور و انور قرار شد یه راننده رو توی بوکان سوار کنیم. اینبار دیگه واقعاً سمت اراک راهی شدیم. اما اتوبوس مثل سری اول شور و حال خاصی نداشت. هر کسی توی لاک خودش بود و با دوستاش حرف میزد. جاده های این مسیر هم زیاد مناسب نبود. پیچ و خم و گردنه ای! شام رو هم بالای یه کوهی توی استان کردستان نگه داشت که فقط یه رستوران در پیت اونجا بود غذاش هم زیاد چنگی به دل نمی زد ولی از هر چی که بگذریم به دستشویی رفتنش می ارزید خب هر چی باشه چند ساعت تو راه بودیم اونم توی سرما! مخلص کلام مسیر رو ادامه دادیم و منم کم کم خوابم برد تا اینکه یه جایی از خواب بیدار شدم، ساعت نزدیک 3 صبح بود، دیدم اتوبوس از اتوبان رفت توی یه مسیر فرعی....... بلــــــــــــــــــه ! دیدم روی تابلو نوشته مرکز آموزش مالک اشتر ناجا ... رسیدیم ! توی عالم خواب و بیداری از اتوبوس پیاده شدیم ساکهامون رو برداشتیم و ترسان و لرزان رفتیم جلوی درب دژبانی به خط شدیم ...

[ سه شنبه 6 آبان1393 ] [ 12:7 ] [ افسر وظیفه ] [ ]
با سلام و وقت بخیر خدمت دوستان و خوانندگان گرامی راستش بعد از وقفه طولانی حدود 20 ماه دوباره تصمیم گرفتم تا مطالب رو ادامه بدم این بار با سری دوم خاطرات ... اما خاطرات این سری متفاوت تر از سری اول خواهد بود چرا که در سری اول اکثر قسمتها یعنی 75 قسمت از 90 قسمت مربوط به مرکز آموزش و زندگی پادگانی بود و تنها 15 قسمت به یگان خدمتی اختصاص داشت. اما در سری دوم اکثر خاطرات به یگان خدمتی مربوط میشه که شاید براتون جالبتر باشه. چرا که پادگان یه مسائل روتین و خاص خودش رو داره و تقریبا ثابت هم هستند ولی با توجه به نیروی انتظامی و یگانهای مختلف این نیرو بنحوی در قسمتهای مختلف جامعه درگیر هستند شاید نوشتن این مسائل براتون جالتر و مفیدتر باشه. پس پیشنهاد من اینه که همچون گذشته ما رو از لطف خودتون و نظراتتون بی نصیب نذارید و مطالب رو بخونید. قسمت اول رو توی یکی دو روز آینده میذارم ... فعلا مراقب خودتون باشید
[ یکشنبه 4 آبان1393 ] [ 21:55 ] [ افسر وظیفه ] [ ]

سلام

اومدم تا یه صحبت کوتاهی داشته باشم و یه مختصر از خودم بگم که بعضیا از سردرگمی در بیان !

من تیر ۸۹ به خدمت سربازی اعزام شدم. قبل از اعزام کنکور کارشناسی ارشد شرکت کرده بودم و رتبه نسبتا خوبی هم داشتم. در حین خدمت بود که نتایج اومد و من در مقطع کارشناسی ارشد پذیرفته شدم. بهمین دلیل در اواسط شهریور ۸۹ از خدمت ترخیص شدم و معافیت تحصیلی گرفتم.

حالا بعد حدود ۲ سال درسم رو تموم کردم و مجددا اقدام به ارسال دفترچه آماده به خدمت کردم.

و اما فردا سه شنبه ۰۱/۱۲/۱۳۹۱ قراره برای بار دوم به سربازی اعزام بشم و برخلاف سری اول که به مرکز آموزش شهید بیگلری مشگین شهر اعزام شدم اینبار کد مرکز آموزش مالک اشتر اراک خوردم. قضیه از این قراره که بین ۳ هفته تا یک ماه دوره آموزش مجدد طی میکنم و بین یگانهای خدمتی تقسیم میشم.

۹۰ قسمت از خاطراتی رو هم که مشاهده کردید مربوط به دوره قبلی بود. امیدوارم اینبار هم بتونم بیام و خاطراتم رو بنویسم. این ۹۰ قسمت هم به این دلیل طولش دادم که وصل بشه به این مرحله و توقفی در وبلاگ پیش نیاد.

پس تا دیداری دوباره خدانگهدار همگی ...

[ دوشنبه 30 بهمن1391 ] [ 23:33 ] [ افسر وظیفه ] [ ]

قسمت نود

-          شب آخر

امشب پاس پیاده بودم با یه سرباز سردوشی. ساعت 9 گشت ما رو برد سر محل و ما هم مشغول گشت شدیم. هیچ مورد خاصی هم پیش نیومد تا اینکه دوباره 1 شب برگشتیم کلانتری. صبح روز بعد هم مرخصی گرفتم و رفتم فرماندهی انتظامی ناحیه تا کارهای ترخیص رو انجام بدم. کارهاش تا ظهر طول کشید و نامه اش هم به کلانتری ابلاغ شد و بنده رسما لباس سربازی رو در آوردم و برای تحصیل در مقطع فوق لیسانس آماده شدم با جمع خدمت 77 روز. اما خاطرات خدمت همیشه شیرین بوده و هست. یادش بخیر ...

یه تجربه بزرگی که کسب کردم اینه که وقتی مردم زنگ میزنن به 110 و گشت دیر میرسه تقصیر از گشت و راننده و افسر نیست. کمتر موردی بود که به گشت ابلاغ بشه و تا 10 دقیقه نرسه به محل. حالا بعضی مواقع آدرس درست نبوده و کمی علافی داشت.

پروسه اینطوریه که وقتی زنگ میزنید به 110 از مرکز مرفوک ناحیه تلفن رو برمیدارن و شما مورد رو میگید. اونا هم میبینن که مورد گزارش شده مربوط هست به کدام کلانتری. سپس به اون کلانتری ابلاغ میکنن. بعد خود کلانتری هم به گشتی هاش میگه که خود این امر زمانبر هست. اما بعضا دیده میشه چند مورد همزمان داره اتفاق میفته که اونوقت اولویت بندی میشه. اکثر مواقع این کار توسط خود مرکز عملیات انجام میگیره و دیر به کلانتری گزارش میشه و بعضی مواقع هم در کلانتری معطل میشه. پس تقصیر گشت نیست. از جمله مواردی که اولویت نداره دعوا هست و مزاحمت. یعنی معمولا سعی میکنن دعوا ختم بشه بعدش پلیس برسه. امیدوارم این 90 قسمتی که تا بحال گذاشتم یه مقدار هر چند اندکش براتون جالب بوده باشه. اما کار به اینجا ختم نخواهد شد ...

[ شنبه 28 بهمن1391 ] [ 12:3 ] [ افسر وظیفه ] [ ]
با سلام اولا بدلیل اینکه چند روزی رو بدلیل مسافرت نبودم پوزش میخوام. همین الان بعد چند روز اومدم و نظرات رو دیدم و برای پاسخ دادن بهشون این پست رو در نظر گرفتم.

****************************************************************

دوشنبه 23 بهمن1391 ساعت: 15:30

توسط:شاهین

سلام.جوابو تو این پست بدین
من فوق دیپلم فوریت پزشکی هستم.اعزامم. ۱\۱۲\۹۱ که میگن اسفند دوران طلایی خدمته ولی از قرار انگار فقط برا ارتش و سپاه صدق میکنه.چون میگن عیدو میدن تو کوچه ها بگردیم کشیک بدیم به جایه مرخصی عید
سوالاتی هم دارم.
همه تو اردبیل میگن هتل بیگلری ولی گفته هایه تو اینو نشون نمیده. حتی یکی از دوستام تازه همونجا تموم کرده اونم میگفت هتل بیگلری.
به نظرت موقع تقسیم یگان منو به بهداری میدن؟؟
من تک پسرم فک کنم به شهره خودم میدن تا چه حد درسته؟؟

پاسخ: سلام. قسمت اول رو درست فرمودید برای ارتش و سپاه طلایی تر از نیروی انتظامی هست چون در نیروی انتظامی قراره موقتا بین یگانهای خدمتی تقسیم بشید و اونهم بدون درجه! البته نمیشه گفت سخته ممکنه راحتتر و آزادتر از آموزش هم باشید.

در مورد بخش دوم که مربوط به هتل بیگلری هست نمیشه قطعا یه چیزی رو گفت. زمانیکه ما اعزام شده بودیم دومین دوره ای بود که از سرباز دیپلم به بالای دیپلم تبدیل شده بود و همون تفکرات قبلی حاکم بود. اما مهمتر از این بستگی به گروهان و فرماندهت داره. بعضیها خیلی سختگیرن بعضی ها نه. از شانس ما میشه گفت سختگیرترین فرمانده پادگان مربوط به گروهان ما بود. در ضمن اونزمان که مربوط میشه به تیر ۸۹ امکانات خیلی محدود بود الان بعد از گذشت حدود دو سال اوضاعش بهتر شده و اینهم در هتل بودن فرق میکنه!

اما بخش سوم یه روزی میان به گروهانها میگن کسانی که مدارکشون به پزشکی وابسته هست رو اعلام بکنید. (دوره ما که اینطوری بود) البته چون من منشی بودم در جریان این کار هستم بقیه بچه ها چیزی نمیدونن. اکثر قریب به اتفاق و شاید هم همه اونهایی که اسامیشون اعلام شد به بهداری کل ناجا افتادند. تک پسرها اگه مدارک مربوطه رو تحویل بدن به استان خودشون میفتن. در آموزشی فقط استان محل خدمت مشخص میشه نه شهرش

*****************************************************************

سه شنبه 24 بهمن1391 ساعت: 18:56

توسط:pierre

سلام داداش
خیلی خیلی ممنون بابت وبلاگ قشنگت
من 12/1 (7روز دیگه) برای دوره آموزشی میرم شهید بیگلری مشکین شهر امروز از اولین پستت تا آخرین پستتو خوندم و خودمو جای خودت گذاشتم با خنده ات خنده ام گرفت با بغضت بغض کردم
خیلی خیلی ذوق نویسندگی خوبی داری احسنت
واسم دعا کن دوست دارم نیرو انتظامی بیافتم از راهور بدم میاد
میدونم مشکلاتش زیاده و دردسرای زیادی داره
پیروز و موفق باشی

پاسخ:

سلام داداش گلم

شما لطف داری ان شا ا... که دوره خوبی رو بگذرونی و کلی خاطره داشته باشی. البته اینکه دوست دارم نیروی انتظامی بیفتم که شما همون نیروی انتظامی رو افتادید. راهور هم جزوی از ناجا هست. البته اینم بگم ممکنه جایی بیفتی که دعا کنی ای کاش راهور بودی! هر چی قسمتت باشه همون میشه توکل کن درست میشه. سربازای کلانتری مشکل خودشون رو دارن مرزبانی دو چندان! پلیس راه سختتر از راهنمایی و رانندگی هست. در ستاد بودن هم روحیه خودش رو میخواد.

******************************************************************

چهارشنبه 25 بهمن1391 ساعت: 3:13

توسط:حسین

سلام دوست عزیز,عالی بود,دستت درد نکنه.تمام مطالبو خوندم,الان دیگه تقریبا یه دید کاملی از دوران سربازی دارم,اخه خودمم تا چند روز دیگه اعزامم.فقط یه سوال دارم اینکه تو نیروی انتظامی کدوم قسمت از همه راحت تره,یعنی ساعت اداریه؟اخه من تصمیم داشتم تو سربازی بشینم واسه ارشد بخونم که از شانس بدم افتادم نیروی انتظامی.با این توضیحاتیم که شما فرمودین عمرا نمیشه لای کتاب دفتر رو وا کرد

پاسخ: سلام رفیق

لطف داری امیدوارم شما هم موفق باشی. اکثرا همین سوال رو میکنن نمیشه گفت کجا راحتتره راحتی و سختیش بستگی به خودت داره. اگه طالب عملیات و هیجان و دزد و پلیس بازی باشه یگانهای عملیاتی مثل ویژه - امداد - آگاهی - کلانتری و ... خوبن. بعضیا تو جاده حال میکنن. بعضیها دوست دارن جریمه بنویسن. هر کی یه روحیه ای داره. در مورد ساعت کاری هم نمیشه نظر داد چون خدمت در ناجا ۲۴ ساعته هست. ممکنه یکی توی ستاد باشه ولی از صبح تا ۳ ظهر اونجا باشه یکی دیگه تا ۸ شب و ... . اصلا نمیشه نظری داد. این سوال رو هم از هیچ کدوم از کادریها نپرسید که خودتون رو به هچل میندازید و اذیتتون میکنن.

*****************************************************************

جمعه 27 بهمن1391 ساعت: 10:55

توسط:مهرنوش

ما نفهميديم شما سربازی رفتی يا قراره بری؟ دوست پسر منم آموزشيش 2 دی 91 شروع شد تو پادگان بيگلری؛ فردام تموم ميشه؛ با وجود اينكه من خيلی غصه ميخوردم ک نکنه ازش خبر نداشته باشم ولی هرروز و هرساعت دارم ب آسايشگاش زنگ ميزنم و اونم بهم زنگ ميزنه؛ دم سربازای شهيد بيگلری گرم. موفق باشين.

پاسخ:

شما حتما بعضی جاها رو بدقت نخوندی. من با لیسانس سربازی رفتم ولی چون قبل از اعزام کنکور داده بودم و حین خدمت نتایج اومد بعد از چند ماه ترخیص شدم و حالا که فوق لیسانس رو هم تموم کردم دوباره میرم برای ادامه سربازی!

*****************************************************************

[ شنبه 28 بهمن1391 ] [ 11:41 ] [ افسر وظیفه ] [ ]

قسمت هشتاد و نهم

-          ادامه گشت

بعد از اینکه معتاد رو تحویل دادیم رفتیم بیمارستان سراغ خانمی که میخواست خودکشی کنه. بهش سرم وصل کرده بودن و داشت آه و ناله میکرد. اثر انگشت گرفتیم و صورتجلسه شد و برگشتیم حوزه. نصف شب که اوضاع آرومتر شده بود رفتیم یکی از ایستگاه های سیار و چند دقیقه ای استراحت کردیم. اونروز سحری هم نرفتیم یعنی وقت سحری افسر گفت کی میخوره ما هم صدامون در نیومد چون قرار نبود فردا هیچکدوم روزه بگیریم. من روز قبلش با رئیس کلانتری صحبت کرده بودم تا از صبح شنبه مرخصی بده برای ثبت نام دانشگاه. بعد از اذان صبح رفتیم و توی یه جای دنج خاموش کردیم و خواستیم چرتی بزنیم. چند دقیقه بعد صدای ملودی گزارش شد از یه منطقه که افسر هم گفت الان اینوقت شب اون منطقه خطرناکه برای یه صدای آهنگ نمیشه رفت اونجا و مورد رو منفی کردیم. تا اینکه چند دقیقه بعد گزارش یه مرگ مشکوک اومد ظاهرا بعلت اوردوز. دیگه مجبوراً باید میرفتیم. رسیدیم خونشون پدر طرف دم در منتظر ما بود. قبل از ما اورژانس اومده بود و گفته بود فوت کرده زنگ بزنید پلیس. یه مرد جوان تقریبا35-40 ساله توی موتورخونه خونشون مرده بود. بعد از اینکه جسد رو بررسی کردیم گزارش دادیم به اکیپ جنایی آگاهی. من موندم اونجا و ماشین گشت برای صورتجلسه رفت کلانتری. حدود نیم ساعت بعد ماشین بررسی صحنه جرم آگاهی اومد. و چند تا عکس و فیلم گرفت. ماشین گشت هم اومد. خلباصه یه سری بازجویی انجام دادن و رفتن و من باز موندم اونجا تا از پزشکی قانونی بیان و گواهی فوت رو بدن. هوا روش شده بود و بستگان و فامیل کم کم میومدن خونه عزا و کلی گریه و زاری. حالا باز اونا به کنار، بچه های عشق پلیس و تفنگ که ماشاا... کم هم نبودند (قد و نیم قد) دورم کرده بودند و انواع اقسام سوالای پلیسی و سلاح شناسی ازم می پرسیدن! داشتم سرسام می گرفتم. از صبح ساعت 5 اونجا بودم تا اینکه ساعت از 12 ظهر گذشته بود که یه افسر از کلانتری اومد و کارها رو ردیف کرد. بعدش هم آمبولانس اومد و من سوار آبولانس شدم و جسد رو بردیم و تحویل سردخانه بیمارستان دادیم. تا اون موقع جسد ندیده بودم که به لطف این مدت کوتاه خدمت اونم دیدیم !!! و اما تنها دلخوری من مرخصی بود که قرار بود مثلا از صبح ساعت 8 برم مرخصی برای دانشگاه ساعت 1 و نیم تازه برگشتم کلانتری. رفیقام گفتن کجایی تا این موقع گفتم بابا مصیبتی سرم اومد که اون ورش ناپیدا ... اعصابم خرد بود رفتم از رئیس مرخصی گرفتم بمدت 2 روز تا برم کارهای دانشگاه رو انجام بدم. یعنی تا ساعت 1800 روز 15/06/89 که باز توی این دو روز مرخصی هم بلاهایی سرم اومد. بالاخره مراحل انجام شد و عصر دوشنبه برگشتم کلانتری.

[ شنبه 14 بهمن1391 ] [ 16:38 ] [ افسر وظیفه ] [ ]

 قسمت هشتاد و هشتم

-          جمعه 12/06/89

امروز جمعه آخرین جمعه ماه رمضان هست و روز قدس ... برای همین آماده باش اعلام شده و کلیه پرسنل در کلانتری حضور دارند.  و اما رسیدیم به شب و نوبت تخصیص گشتها و بنده طبق دو شب گذشته سرنشین گشت انتخاب شدم با یه ستوانیکم. از قضا امروز هم ماشین گشت خرابه و قرار شده با ماشین و راننده رئیس کلانتری به گشت بریم. شب ساعت 8 اسلحه رو تحویل گرفتم ولی چند دقیقه قبل از حضور من یه مورد حاد گزارش شده بود و گشت رفته بود اونجا. مورد آدم ربایی بود !!! زیاد تو جزئیاتش قرار ندارم ولی ظاهرا دو تا پسر بچه 8-9 ساله رو حالا چطور بود که اهالی منطقه فهمیده بودند و آدم رباها هم در رفته بودند. گشت که رفته بود آدرس محل رو پیدا نکرده بود من توی دژبانی نشسته بودم که دیدم یه نفر دوتا بچه رو آورد کلانتری بعد به گشت اعلام شد که برگرده. اون دو تا پسر بچه رو هم قرار شد بدن پزشکی قانونی ببینن چه بلایی سرشون آوردن !!!!

بعدش من سوار ماشین شدم و رفتیم به ادامه ماموریت. اما امشب شلوغترین شبی بود که من در طی چند روز دیدم. موردهای تمام روزهای هفته رو جمع میکردی اندازه امشب نمیشد!!! از جمله موارد گزارش یه دعوای دسته جمعی بود. گویا دو دسته جوان توی یه کوچه باهم درگیر شده بودند و اهالی کوچه با 110 تماس گرفته بودند. تا ما رفتیم بساط چیده شده بود و بچه کوچولوها داشتن تو کوچه بازی میکردن که تا ما رو دیدن هیجانزده شدن و داشتن پشت سر ماشین می دویدن. گفتن که طرفای دعوا رفتن توی پارک. ما هم رفتیم کنار پارک نگاه کردیم و بیخیال شدیم دیگه ... . بعد داشتیم گشت میزدیم که یه پژو پرشیا از پشت چراغ داد و متوقف شدیم. دو نفر پیاده شدن اوضاع پسره خراب بود لباسهاش پاره و خونی. پدرش گفت که ما نزدیک 45 دقیقه هست که زنگ زدیم 110 نیومدید ! ظاهرا جلوی یه قهوه خونه درگیری شده بود. ما هم گفتیم که چیزی به ما اعلام نشده خودتون برید کلانتری مطرح کنید. در همین لحظه بود که بیسیم به اونیکی گشت همین مورد رو اعلام کرد. ما هم گفتیم برید محل مورد نظر الان میرسه. نتیجه اخلاقی اینکه در موارد دعوا و درگیری از عملیات پلیس مورد دیر اعلام میشه تا اوضاع ختم بشه.

یه مورد دیگه مجددا دعوا در یه محله گزارش شده بود که رفتیم کوچه ها رو هم گشتیم و از چند نفر هم سوال کردیم که متاسفانه پیدا نکردیم. مورد بعدی یه تصادف جرحی بود در یکی از خیابانهای فرعی. ترافیک سنگینی هم ایجاد شده بود. یه خودروی پراید و یه پیکان درست روی خط وسط خیابون شاخ به شاخ شده بودند و بدجوری هم داغون شده بودند. راننده یکیش هم بدلیل عدم داشتن گواهینامه در رفته بود. پیکان هم که مسافر کش بود چند نفر مختصرا دچار جراحت شده بودند از ناحیه لب و ... که قبل از رسیدن ما رفته بودن بیمارستان. ما سر تصادف بودیم تا پلیس راهور اومد و دو تا جرثقیل و ماشینها رو بردن پارکینگ.بعد ما رفتیم بیمارستان تا به اوضاع مصدومان برسیم که گفتن سرپایی مداوا شدن و رفتن.

اما یه مورد جالب بود که تحت عنوان سرقت لوازم مسجد گزارش شد. رفتیم سر محل دیدیم بابا یه مسجد نیمه ساختس که فقط پی ریزی شده و چیزی نداره ! هیچ چیزی هم دیده نمیشد تاریک تاریک بود. هیچ چراغی هم نبود ! پیاده شدم و رفتم کنار زمین خیلی تلاش کردم ولی چیزی ندیدم. دو سه تا جوان هم از آپارتمانهای بغل نشسته بودن توی بالکن وداشتن نگاه میکردن. چراغهای ماشین رو هم انداختیم ولی چیزی ندیدیم و برگشتیم ! بعد یه مورد خودکشی گزارش شد که طرف نمرده بود و برده بودنش بیمارستان (خودکشی با دارو). داشتیم می رفتیم سمت بیمارستان که دوباره گزارش سرقت مسجد رو دادن و گفتن سارق الان اونجاست و سریع برگردید محل. اینبار ماشین رو کمی با فاصله نگه داشتیم و من و افسر پیاده شدیم. افسر فلش موبایلش رو انداخته بود و چیزی ندیدیم! اونجا یه تاسف خوردم به سیستم پلیس که یه چراغ قوه قوی توی ماشیناش نیست! بعد افسر واستاد اونجا و من و راننده رفتیم تا دور بزنیم و از اون سمت بیاییم. باز خیلی تلاش کردیم که چیزی ندیدیم. البته در بی سیم اعلام شده بود که یه پای طرف لنگ میزنه ما هم دنبال یه آدم با چنین مشخصه ای بودیم توی کوچه ها! خلاصه من و راننده نشستیم توی ماشین و افسر هم در رو باز کرده بود که یهو همینطوری گفت آهای اونجا چیکار میکنی پاشو ببینم! علکی گفتا !!! یه دفعه دیدیم یه نفر از وسط بلند شد. ظاهرا روی منقل بود! اومد و بازرسی بدنیش کردم و بهش دستبند زدم تا ببریم کلانتری. طرف معتاد بود و هی میگفت با زنم دعوام شده و از اینجور حرفا ...

یه کیسه نایلونی هم دستش بود که دژبان کلانتری نتونست بگرده گفت ببرش داخل خودشون بگردن !! دست راست من به دست چپ اون وصل بود. رسیدیم به اتاق افسر نگهبانی یهو رئیس پاسدار چنان سیلی زد به صورتش که من احساس کردم کتف راستم از جاش در اومد !!!! من به کمک افسر نگهبان بساطش رو گشتیم کلی هم مواد و زر ورق در آوردیم. بعد من تحویلش دادم و رفتم برای ادامه گشت.

[ دوشنبه 2 بهمن1391 ] [ 12:18 ] [ افسر وظیفه ] [ ]

قسمت هشتاد و هفتم

-          ...

اما یه روز صبح توی آسایشگاه نشسته بودم که گروهبان 1 رئیس پاسدار اومد تو و چشش به من افتاد و گفت بیا بیرون باهات کار دارم. رفتم جلوی اسلحه خونه که سه تا دستبند با کلید داد بهم! گفت بیا بالا. از توی افسر نگهبانی هم یه پرونده داد زیر بغلم! (ای بابا!) دیدم رفت در بازداشتگاه رو باز کرد و سه نفر پسر جوان رو آورد بیرون. هر سه تا رو بهم دستبند زد و آخری رو هم بست به من! گفت اینا رو ببر دادسرا! من هم کماکان در شگفت! یه نفر در مقابل سه نفر متهم.  به اینکار میگن بدرقه متهم که میشه گفت سختترین کار هست چون اگه یکیش در بره حسابی توی دردسر میفتی! به قیافشون نگاه کردم حدس زدم که احتمالا هنگام دختربازی و اینجور چیزا گرفتنشون. از گروهبان پرسیدم اینا چیکاترن گفت سارق!!! ساااااااااررق ؟ ای بابا! گفتم آخه تنهایی من این سه نفر رو چطوری ببرم؟ اونم با تاکسی تلفنی !!!!!!!

گفت باشه یه سرباز هم میدم بهت. دغدغه ذهنی من این بود که اینهمه آدم چطور سوار پراید آژانس بشیم ؟ اونم با دستبند !

بهر حال یه سرباز هم اومد داشتیم تا اینکه یه استوار اومد و گفت اینا رو من می برم! رفتارش مشکوک بنظرم اومد فکر کنم قرار بود پولی چیزی بگیره! رئیس پاسدار و افسر نگهبان هم گفتند نه جناب سروان می بره. خلاصه جر و بحثشون شد تا اینکه قرار شد بجای من اون استوار کادر بره!

چند دقیقه بعد دیدم که بعضی از سربازا سوار یه وانت شدند رفتند. بعدش فهمیدم که بچه های تجسس یه سارق رو پیدا کردند میرن اموال مسروقه رو بیارن !!! بعدش که برگشتن رئیس من و اونیکی دوستم رو صدا کرد. دو نفر هم رئیس پاسدار و یه گروهبان دیگه بودن. قرار شد اموال مسروقه رو تفکیک کنیم. دو نفر سارق رو آوردن. هر جفتشون تابلو معتاد بودن از اون وضع خرابا! پیکان وانت هم سه بار رفت و اومد. سه وانت وسایل مسروقه بود! رئیس گفت که اونایی که ارزش مالی دارن رو جدا کنید. بقیه رو بندازید اونور. این سارقا هر جا که رفته بودن هر چیز با ارزش و بی ارزش که دم دستشون بود جمع کرده بود. از اسباب بازیهای شکسته بچه گرفته تا کتب درسی بچه ابتدایی! سشوار، مانیتور، موبایل و ... هم پیدا میشد.

رئیس کلانتری هم یه شلنگ گرفته بود دستش و هر از گاهی میزدشون. بعضی وسایل بودن که فکر کنم لوازم آرایش خانمها بود مو فر کن و از این چیزا که رئیس از دزدا می پرسید اینا چی هستن؟ اونا هم میگفتن نمی دونیم ! اونوقت چند تا محکم میزد به سرشون میگفت آخه شما نمیدونین چیه غلط کردین دزدیدین! حتی یه ابا و امامه آخوند هم بود توشون فکر کنم از خونش سرقت کرده بودن!!! خلاصه قضیه باحالی بود.

[ دوشنبه 18 دی1391 ] [ 10:25 ] [ افسر وظیفه ] [ ]

قسمت هشتاد و ششم

-          گشت شبانه

امشب هم شب نسبتاً آرامی بود. ساعت حدوداً 12 شب بود که تا اون موقع موردی بهمون گزارش نشده بود تنها موردی این بود که یه خودروی زانتیای نقره ای از شهر سرقت شده بود اونو به همه کلانتری ها اعلام کردن. سر یه کوچه ای یه مغازه سوپرمارکتی بود که از اونجا یه هندونه خریدیم. با اونیکی گشت هماهنگ شدیم که بریم یه جایی بخوریمش! قرارمون توی یکی از پارکهای حوزه بود. از شانس هم هر دو ماشین همزمان رسیدیم. برای اینکه جلوی مردم تابلو نشه با ماشین رفتیم داخل پارک که بریم پشت تپه ای که وسط پارک بود. چند خانواده ای هم که نشسته بودن توی پارک مات و مبهوت داشتن ما رو نگاه میکردن که دو تا ماشین پلیس پشت سرهم کجا میرن از پیاده روی پارک!

خلاصه یه جای دنج پیدا کردیم و هندونه رو بریدیم. افسر گشت 8 (ما گشت 9 بودیم) یه قاچ از هندونه خورد و زود تف کرد بیرون. نگو هندونه خرابه و ترشیده! داشتیم از خنده می مردیم. راننده مات گفت که یارو خوب چیزی انداخته بهمون! دوباره سوار ماشینا شدیم و افسر 8 گفت که نیم ساعت دیگه بیایید همینجا! برگشتیم اونجا چند دقیقه بعد گشت 8 هم رسید دیدیم یه خربزه درشت آورده! نمیدونم ساعت 1 شب اونو از کجا خریده یا احتمالاً از جلوی کدوم مغازه کش رفته بود!

ولی عجب خربزه شیرینی بود! همین که خوردیم و تموم شد بی سیم گشت 8 پیج کرد و بهش گفت که دو جوان مشکوک گزارش شدن رسیدگی کنید ببینید چیه! افسر 8 هم به افسر ما گفت که من میخواستم برم به ماشینم CNG بزنم الان خلوته می شه شما برید. بعد افسر ما سریع اعلام کرد که ما نزدیک محلیم دست میگیریم!

رفتیم سر محل و داشتیم کوچه ها رو می گشتیم که بی سیم یه مورد اضطراری اعلام کرد. ظاهراً توی یکی از شهکرهای خفت حوزه استحفاظیمون درگیری شده بود و مامورین یکی از کلانتری ها که اعزام شده بودن (اون کلانتری تازه داشت راه میفتاد) رو کتک زده بودن! به ما گفتن سریع حاضر شید اونجا! داشتیم می رفتیم که توی فلکه یه زانتیای نقره ای درست در اومد جلومون. پلاکش هم مشابه چیزی بود که بهمون اعلام شده بود. آروم رفتیم دنبال زانتیا تا اینکه افسر از مرکز پرسید یه بار دیگه پلاک رو بگو. پلاکش رو گفت که فقط دو رقمش با پلاک زانتیای تحت تعقیب جابجا بود. مقلا به ما گفتن 735 پلاک اون 375 بود!! ما هم صرفنظر کردیم از ادامه راه و رفتیم سراغ مورد اضطراری که رسیدیم دیدیم ظاهرا تموم شده!

به ادامه گشت پرداختیم و دیدیم ماشین یه خانمی که از مراسم احیا برمیگشت خراب شده. پیاده شدیم اونو هل دادیم که در همین حین دوباره به همون شهرک اعلام مورد شد. نزدیک محل شده بودیم که افسر نگهبان زنگ زد به موبایل افسر گشت و گفت که هر خرابکاری کردن خودشون جمع و جور میکنن شما نرید!!! ما هم بیخیال موضوع شدیم!

وقت سحر که گذشت ساعت حدود 6-7 صبح جمعه 12 شهریور 89 بود که رفتیم توی یه کوچه بن بست! راننده و افسر مشغول چرت زدن شدند منم پیاده شدم. چند دقیقه ای گذشت در حالیکه منم به دیوار یکی از خونه ها تکیه داده بودم که یه در باز شد و یه مرد معتاد ( از قیافش مشخص بود) از در بیرون اومد با یه زیرپیراهن رکابی و زیرشلواری و یه منقل و یه کیسه نایلونی سیاه تو دستش!!! دیگه خیلی تابلو بود. یه طرف کوچه یه قطعه زمین خالی کوچک بود رفت اونجا و نشست. متوجه ما هم نشده بود!

یهو که برگشت منو دید که اونور کوچه وایستادم و بهش نگه میکنم. چند قدم هونطرف هم ماشین پلیس!!! طرف انگار جن دیده بود چنان بساطش رو جمع کرد و رفت توی خونشون. منم کاریش نداشتم دیگه. اونطور که منو دید فکر کنم چند روز قبلشم هر چی زده بود پرید !!! افسرا بیدار شدن سوار ماشین شدیم و ساعت 8 صبح رفتیم کلانتری برای تعویض شیفت .

[ دوشنبه 4 دی1391 ] [ 11:56 ] [ افسر وظیفه ] [ ]
  • پست ویژه اعزام دی ماه ۱۳۹۱

سلام خدمت دوستان عزیز

طبق قولی که داده بودم یه سری از وسایلی که میتونه بدرد بخوره رو می نویسم. البته به این معنی نیست که همه اینها مفید خواهند بود. این موضوع میتونه بستگی به فرد مورد نظر داره. اینا یه سری وسایل کلی هستن. در قسمت سوم لیست وسایل استحقاقی رو میتونید مشاهده کنید. البته این وسایل بسته به موجودی میتونن کم و زیاد بشن.

وسایل لازم:

قبل از هر چیز مدارک فراموش نشه!

۱- لباس گرم: لباسهایی که بشه از زیر لباس نظامی پوشید. مشگین شهر هوای خیلی سردی داره. واسه همین روی سایز لباسهای نظامیتون زیاد وسواس بخرج ندید ( البته برای یه دست) چون از زیرش لباس گرم می پوشید بهتره یه مقدار بزرگتر باشه. نه زیاد!

۲- یک بسته کیسه فریزر: بهترین مزیت استفاده از کیسه فریزر هنگام ناهار و شام هست. شما بعد از صرف غذا برای شستن بشقابتون با صف طولانی مواجه خواهید بود بهمین دلیل اغلب فراگیران از جمله خود بنده یه کیسه فریزر می کشیدیم روی بشقاب تا کثیف نشه یا حداقل با یه آب کشیدن معمولی پاک بشه.

۳- بشقاب: پیشنهاد میکنم کمی بشقابتون گود باشه، از کاسه هم میتونید استفاده کنید. خودشون نمیدن اگه بشقاب نبرید بی غذا می مونید.

۴- قاشق و چنگال: اگه نبرید باید با دست غذا بخورید. پیشنهاد میکنم دو تا از هر کدوم ببرید یهو می بینی یکی گم و گور شد.

۵- کارد میوه خوری: چاقو نمیذارن ولی یه کارد میوه خوری میتونید ببرید.

۶- در باز کن کنسرو: چیزی است بشدت مورد نیاز که اگه نبرید باید منت این و اون رو بکشید که کلی از وقت گرانبهاتون از بین میره. تو پادگان می فهمید که می گفتن وقت طلاست یعنی چی. ( مگر اینکه جدیدا از کنسروهای در دار استفاده بشه)

۷- ناخنگیر اگه دوست دارید ببرید. البته می تونید از اونایی ببرید که در بازکن هم دارند.

۸- چند تا کیسه نایلونی بزرگتر ببرید به کارتون میاد.

۹- لیوان حتماً به همراه داشته باشید. بزرگ باشه خوبه، از لیوان استیل استفاده نکنید برای اینکه تا چای خنک بشه فردا شده دیگه!!! لیوان هم 2 تا بهتره ببرید. فکر میکنم یکیش از اون لیوانایی باشه که در دارن بهتر بشه.

۱۰- قفل کوچک ببرید با خودتون. اونجا کمد نداره ولی قفل برای بستن در ساک و کوله انفرادیتون لازمه. دو تا قفل کوچک یا یه مقدار بزرگتر هم شد موردی نداره. پیشنهاد میکنم یکیش کوچک باشه برای ساکی که از خونه می برید و یه نسبتاً بزرگترش برای در کوله. (از اون موقع تا حال نمیدونم کمد گذاشتن یا نه!)

۱۱- کش که بهتره کش نواری 1 یا 1.5 سانتی باشه که می تونید بدید خونه مامان جونتون بصورت حلقش بکنه اندازه دور مچ پا یا ساق پا برای گتر شلوار. زیاد ببرید تا اگه گم شد یا به سرقت رفت معطل نمونید البته زیاد شل نباشه و زیاد محکم هم نباشه.

۱۲- با توجه به اینکه فصل زمستان هست و سردترین دوره برای مشگین شهر در سال بردن انواع دارو ها الزامی خواهد بود داروهایی مثل سرماخوردگی بزرگسالان یا کلد استاپ، آنتی هیستامین، دیفن هیدارمین (ضد استفراغ)، آنتی بیوتیک ( مثل اریترومایسن، آموکسی سیلین 500، سفکسیم، آموکسی کلاو و ...)، یدوکنیل (ضد اسهال)، استامینفون یا قوی تر از اون ژلوفن.

۱۳- اما بهتره برای تقویت خودتون و پیشگیری از سرماخوردگی از قرصهای ویتامین و بالاخص قرصهای جوشان ( کلسیم ، ویتامین C، مولتی ویتامین و ...) استفاده کنید. من خودم ویتامین C  برده بودم از اون خارجی هاش (آلمانی) که طعم لیمو هم داره و میتونه نقش آبمیوه هم ایفا بکنه.

۱۴- خواستید یه عطر یا اسپری هم برای خوشبو کردن خودتون ببرید.

۱۵- دستمال کاغذی و دستمال پارچه ای حتماً ببرید.

۱۶- در صورت تمایل بردن مقداری قند و نبات، شکر، نمکدان، آبلیمو و انواع عرقیات گیاهی خالی از لطف نیست البته به ما که خودشون یه کیسه قند دادن. ( بسته به استفاده خودتون، من همه اینها رو برده بودم حتی یه بار هم در آبلیمو یا شکر یا نمکدان رو باز نکردم)- البته قند خودشون میدن بهتون.

۱۷- یه دفتر 100 برگ ببرید لاش هم چند تا کاغذ A4 بذارید بد نخواهد بود.

۱۸- خودکار و مداد هم باید ببرید دیگه.

۱۹- اما اگه آدم رمانتیک یا بااحساس یا خوش ذوقی هستید یه دفتر هم ببرید برای یادداشت خاطرات. بخصوص برای آخر دوره که هر کس یه دفتر در میاره و میده به رفقاش برای نوشتن یادگاری و امضا و این حرفا اگه نبرید به خودتون فحش میدید. من خودم برده بودم هر چند به اون صورت فرصتی برای نوشتن خاطره توی دفتر نشد ( معمولاً خاطراتم رو که بعداً عیناً اینجا میذارم رو توی کاغذ می نوشتم) ولی آخر دوره دادم حدود 30 نفر از بچه ها برام یادگاری نوشتن.

۲۰- چند تا سنجاق قفلی خوبه داشته باشید.

۲۱- حوله حمام به ما ندادند حواستون باشه شاید به شما دادن. تصمیم با خودتونه

۲۲- خوراکی مهمترین چیز هست که باید داشته باشید بسته به سلیقه خودتون چند نمونه رو من می نویسم: پودر شربت فوری، خرما خشک، انجیر خشک، برگه زردالو، نخود و کشمش و گردو و بادام و ...، لواشک، بیسکوئیت و کیک فاسد نشدنی و هر چی که خودتون دوست دارید منتهی خرما و اینطور چیزا خیلی خیلی خوبن.( اینم بگم که پادگان تو خود شهره بهمین خاطر اگه چیزی لازم داشتید اون کسی رو که قراره بره مرخصی شهری مثلاً بره دکتر یا داروخونه، شناسایی کنید و بهش پول بدید تا هر چی میخواید بخره بیاره) اصلاً تخمه نبرید که دژبانی پرت میکنه بیرون.

۲۳- یه جفت ساقبند مشکی ببرید برای قسمت بالای پوتین ( اونجا هم میتونید از بوفه گیر بیارید ولی خودتون ببرید خیالتون راحته)

۲۴- پول نقد بسته به مسافتتون و اینکه مرخصی میرید یا نه (حداقل 50 هزار تومن اونم نه چک پول بهر حال 500-1000 تومنی هم داشته باشید نمیشه برای خرید یه ساندیس که 10000 تومنی بدید) عابر بانک هم ببرید.

۲۵- داشتن ساعت مچی از نظر بنده الزامی است.

***************************************

اما چیزهایی که ممنوع هستند: چاقو، سیگار، فندک، کبریت، رادیو، ضبط، موبایل، ساندویچ و غذای گرم ( تن ماهی و کومپوت و کنسرو اشکالی نداره اگه خواستید ببرید، توی اردوگاه ممکنه بدرد بخوره)، تخمه، تیغ ( ژیلت مشکلی نداشت اونزمان هر چند اگه باهاش صورتتون رو اصلاح کنید به مخمصه میفتید)، نوشابه و چیزایی که خودتون می دونید.

اگه هر کدوم از دوستان هم وسیله خاصی مد نظرشون بود که فراموش کردم در بخش نظرات بنویسن تا اضافه کنم.

دوره آموزشی خوبی در پیش داشته باشید.

[ شنبه 25 آذر1391 ] [ 16:46 ] [ افسر وظیفه ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

این وبلاگ در دو سری تنظیم شده است.
سری اول خاطرات مربوط به مرکز آموزش شهید بیگلری ناجا - مشگین شهر و یگان خدمتی
و سری دوم خاطرات مرکز آموزش مالک اشرت ناجا - اراک و یگانهای خدمتی
امکانات وب